زهرازهرا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

زهرا دختر پاییز

تولد

  تولدم   يك دانه چوب كبريت شمع تولدم بود مهمان من در اين جشن تنها دل خودم بود شايد به كارهايم يا شعر من بخندي كيك تولدم بود يك تكه نان قندي يك مورچه مرا ديد يك ذره كيك هم خورد يك ريزه كند و آن را با خود به لانه اش برد در راه هر كه را ديد دعوت به جشن ما كرد برگشت و چند مهمان همراه با خود آورد با اين كه دوستانش خيلي زياد بودند از كيك كوچك من خوردند و شاد بودند   ...
16 مهر 1391

جمله زیبا

نگران فردایت نباش ، خدای دیروز و امروزت ، فردا هم هست ؛ فردایت  قشنگ نازنین ... خداوندا کمک کن از چَرای زندگی دل بکنم و به چِرای زندگی فکر کنم ...   چرا که عاقبت چَرا مرگ ؛ و عاقبت چِرا تولدی دوباره است ...   جشن تولد را دوست دارم،   بیشتر از آن ، جشن تولد دوباره ام را   ...
16 مهر 1391

شاعرانه

      فصل باران چتر سفيد و قرمز زرد و بنفش و آبي مثل شكوفه هاي سيب و به وگلابي روي سربچه هاست تو راه كودكستان تو فصل پاييز شده مدرسه ها گلستان بارون مياد جَرجَر تو كوچه و خيابون شر شر آب مي خونه رسيده فصل بارون                           ...
12 مهر 1391

سال نود

  امیدوارم سال نود سال پر از شادی و امید باشد برای همه عزیزان دوستان آشنایان وتمام مردم ایران  زمین .....       باران عشق هميشه مي بارد اما در نوروز قطره هاي باران طلايي رنگند.از خدا مي خواهم که هميشه زير اين باران خيس شوي  دنيا را برايتان شاد شاد و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم . نوروز مبارک : بهار آمد که تا گل باز گردد / سرود زندگي آغاز گردد بهار آمد که دل آرام گيرد / ز درد و غصه ها فرجام گيرد بهار ۱۳۹۰ بر شما مبارک ...
5 مهر 1391